الغزالي

41

كيمياى سعادت ( فارسى )

و همهء شهوتها و لذّتهاى محسوسات كه به تن آدمى تعلّق دارد ، لاجرم به - مرگ ساقط شود و رنجى كه در آنجا برده باشد باطل شود . و لذت معرفت كه به دل تعلّق دارد ، به مرگ [ 1 ] مضاعف شود . چه ، دل به مرگ هلاك نشود ، بلكه روشن‌تر شود ، و لذت اضعاف آن گردد ، كه زحمت [ 2 ] ديگر شهوتها برخيزد . و شرح آن به تمامى در اصل محبّت ، در آخر كتاب ، بيايد و پيدا كرده شود ، ان شاء اللّه - تعالى . فصل هفدهم - عجايب صنع در تن آدمى اين مقدار كه گفته آمد از احوال گوهر آدمى ، در چنين كتاب ، كفايت بود . و اگر كسى زيادت شرحى خواهد ، در كتاب عجائب القلب گفته‌ايم . و بدين هر دو كتاب هم ، آدمى خويشتن‌شناس تمام نگردد ، كه اين همه شرح بعضى از صفات دل است ، و اين يك ركن است ، و ديگر ركن آدمى تن است . و اندر آفرينش تن نيز عجايب بسيار است ، و اندر هر عضوى از ظاهر و باطن وى معانى عجيب است ، و اندر هر يكى حكمتهاى غريب است . و اندر تن آدمى چند هزار پى و رگ و استخوان است - هر يكى بر شكلى و صفتى ديگر و هر يكى براى غرضى ديگر - و تو از همه بىخبر باشى : اين مقدار بدانى كه دست براى گرفتن است ، و پاى براى رفتن است ، و زبان براى گفتن است . اما آنكه چشم از ده طبقهء مختلف تركيب كرده‌اند كه اگر از ده ، يكى كمتر شود ، ديدار بخلل شود ، ندانى ، و ندانى كه هر طبقه‌اى براى چيست ، و به چه وجه در ديدار به وى حاجت است ، و مقدار چشم خود پيداست كه چند است ، و شرح علم او در مجلّدهاى بزرگ بسيار گفته‌اند . بلكه اگر اين ندانى عجب نيست ، كه ندانى كه احشاى باطن ، چون كبد و طحال و مراره [ 3 ] و كليه و غير آن ، براى چيست . كبد براى آن است كه طعامهاى مختلف كه از معده به وى رسد ، همه را يك صفت گرداند ، به رنگ خون ،

--> [ 1 ] به مرگ ، با مرگ ، به سبب مرگ ، در پى مرگ . [ 2 ] زحمت ، انبوه شدن و سر راه گرفتن ، تصديع ، مزاحمت . [ 3 ] مراره ، زهره .